



خدایا!محبت را زتو آموختم ،جدایی زیاران
دوستی زتو دارم،بی وفایی را زدوستان
مهربانی را زتو دارم ،شکستن عهد را زجانان
خدا؛اگر خطا زمن است ،ببخشایم و هدایتم کن
زیاران و جانان است،یکبار دیگر
شوق عشق ومحبت در قلبشان زنده گردان
تا فرصت گریستن با دل را پیدا کنیم




به درختان خیابان تو عادت کردم 
گرچه گلدان من از خشک شدن میترسد
به تب خالی لیوان تو عادت کردم
ماند ه ام آخر این شعر چه باشد افسوس
به ندانستن پایان تو عادت کردم
هرگاه خداوند
تو را به لبه پرتگاه برد، باز به او اعتماد کن ؛چون،یاتورا از پشت خواهد گرفت یا پرواز را به تو خواهد آموخت