باز هم بهانه ی ِ نوشتن..
گلایه های ِ بی شمار...
بغض ِ امان بریده ....
و دیگر، چه خسته ام از این بهانه !
گفتی پشیمان خواهی شد ، نروووووووووو !
دیدی پشیمانی ام را خیلی زود
همان سال های ِ نخست ، نــــــــــــه !
که همان روزهای ِ نخست ، نـــــــــــــه !
که همان روز ِ نخست !
و من از یاد برده بردم !
و باز " تو "
خاستی که ، بچشانی طعم ِ تلخ ِ پشیمانی را !
سالی بعد و باز هم تکرار ِ همان قصه !
و حاصل ِ قصه ، " پریشان حالی و پشیمانی و باز پشیمانی ..."
حالا دیگر ، خوب ِ خوب ، یادم آمده بود راز ِ پشیمانی را..
و حاصل ِ دانستن ، رنج بود و اندوه ..
روزگاری گذشت ...
من بودم و اندوه ِ پشیمانی تنهـــــــــــــــــــــا ..
و " سکوت " مرهم بود بر زخم ِ پریشانی !
" سکوتی طولانی "
و تنها مُسکّن ِ ساعت های ِ خاموشم
" نجوایی بود از درون "
قضا..قدر...تقدیر...صلاح......... نمی دانم !
عمر ِ سکوت هم گذشت و من بی تاب ،
" بی تاب ِ حضور "
ولی باز ، قصه ای تکراری و داستان ِ پشیمانی ...
هرگز ! هرگز ! تا هیچگاه ! یادم نخواهد رفت ثانیه های ِ تلخ ِ پشیمانی را !
و " تو "
این بار ،
مهربان تر از همیشه ، پشیمانی ام را به " سخره " گرفتی !
و" من "
بی تاب ِ عبور ...
عبور از لحظه های ِ پشیمانی ..
و چه سخت بود برخاستن از سقوط !
و من به شوق ِ رهایی ، بی تاب ِ برخاستن..
و " تو" ، " او " را رساندی
تا دستم بگیرد برای برخاستن !
و" من " برخاستم
و " او " رفت ! به همین سادگی ...
باز " من " بودم و " تو "....
و من خوشحال از با " تو بودن " ...
غافل از لحظه های ِ پشیمانی ..
که در با " تو بودن " پشیمانی را راهی نیست...
و امروز
باز ، تکرار ِ کهنه قصه ای ،
آتش ِ پشیمانی را بر تار و پود ِ ذهن ِ خسته ام نشاند...
و باز هم " تو " بودی !
خود ِ " تو "
و چرا " تو " ؟؟؟!!!
مگر من با " تو " نبودم ؟!
و چه زود تلافی میکنی " تو " ؟!
حسود هم نیستی که بگویم ، حسودی کردی " تو " !
و من
هم
تنهایم ،
تنهای ِ تنها ،
" تو "که میدانی ؟!
چقدر امروز از این جمله بدم آمد...
" حتما مصلحتی است در کار " !
و به همان اندازه ،پر شدم از ، شور ِ با " تو بودن " ..
مگر مهربان تر از " تویی " هم هست ؟؟!!..
نمی خواهم بهانه هایم ، بهانه ی ِ پشیمانی شوند..
فقط ، خاستم کمی غُر بزنم ،
صبورتر از " تو " نیافتم !
آدما ! آدما ! خوش به حال ِ خدا ...
خدا نیست ، مثه ما ! خوش به حال ِ خدا ...
می سوزونه دل ُ گِله های ِ خدا ...!!!!
نمی خواهم بهانه هایم ، بهانه ی ِ پشیمانی شوند..
مسافری خسته که از راهی دور می آمد ، به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدری اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویی بود ، درختی که می توانست آن چه که بر دلش می گذرد برآورده سازد...!
وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد
اگـر تخت خواب نـرمی در آن جا بود و او می تـوانست قـدری روی آن بیارامد.
فـوراً تختی که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذای لذیـذی داشتم...
ناگهان میـزی مملو از غذاهای رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالی خورد و نوشید...
بعـد از سیر شدن ، کمی سـرش گیج رفت و پلـک هایش به خاطـر خستگی و غذایی که خورده بود سنگین شدند. خودش را روی آن تخت رهـا کرد و در حالـی که به اتفـاق های شـگفت انگیـز آن روز عجیب فکـر می کرد با خودش گفت : قدری می خوابم. ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـری ظاهـر شـد و او را درید...
هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست.
ولی باید حواسـمان باشد ، چون این درخت افکار منفی ، ترس ها ، و نگرانی ها را نیز تحقق می بخشد.
بنابر این مراقب آن چه که به آن می اندیشید باشید...
مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !
مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یک بار برای همیشه .
جامِ بلور ، تنها یک بار می شکند . میتوان شکسته اش را ، تکه هایش را ، نگه داشت . اما شکسته های جام ،آن تکه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .
احتیاط باید کرد . همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم ، عشق نیز .
بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند......................
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.
تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغهاید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا” حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند
و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن
و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند . . .
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
هنوز تمام آسمانها را
به دنبال تو سیر می کنم
هنوز تمام پنجره ها را
به امید روی تو باز می کنم
هنوز خش خش برگ ها را
به پای قدم های تو می نویسم
هنوز چشمانم را
برای یک لحظه
تنها یک لحظه
با تو بودن
می بندم
و رویای تو سیرابم می کند
هنوز باد که خودش را به در می کوبد
می گویم : آمدم !
و در به هوای تو باز می شود ...
دلتنگی شاید مثل گیر افتادن گنجشکی است در لابه لای پنجره ،
مثل حال و هوای موج هایی که با برخورد به صخره از هم می پاشند ،
مثل گریه کودکی برای عروسکش ،
مثل انتظار شبانه آفتابگردان برای طلوع دوباره خورشید ،
مثل زمانی که حتی برای یک دم ، نفس کم می آوری !
مثل بغض نشکسته ، آه بارانی دل ...
و دلتنگی دریاست که انتهایش پیدا نیست ..
و
دریا زیباست ...!
خداجون
خداجون
خدا جون
صدامو میشنوی ؟؟؟
ازت گله دارم گله دارم گله دارم
داستان جالب یک مرد فقیر
یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .
در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”
همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.
عصبانی شد و به خدا گفت :” خدایا من گفتم گره ام زندگی را باز کن نه گره کیسه ام را ”
و با عصبانیت تمام مشغول به جمع کردن گندم از لای سنگ ها شد که ناگهان چشمش به کیسه ای پر از طلا افتاد. همانجا بر زمین افتاد و به درگاه خدا سجده کرد و از خدا به خاطر قضاوت عجولانه اش معذرت خواست
زانوهامو بغل کرده بودمو نشته بودم کنار دیوار
دیدم یه سایه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه کرد تو چشمام، از خجالت آب شدم
تمام صورتم عرق شرمندگی پر کرد
گفت:تنهایی
گفتم:آره
گفت:دوستات کوشن؟
گفتم: همشون گذاشتن رفتن
گفتی: تو که می گفتی بهترین هستن!
گفتم:اشتباه کردم
گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی
گفتم:نه
گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
گفتم:بودم
گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟
گفتم:بردم، همین الان بردم
گفتی:آره،الان که تنهایی،وقت سختی
گفتم:…..(گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم)
-سرمو اینداختم پایین-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت کم آوردم،منو بخش
گفتی:ببخشم؟
گفتم:اینقدر ناراحتی که نمی بخشی منو؟ حق داری
گفتی:نه! ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟
تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟
گفتم:آخه تنهام
گفتی:پس من چی رفیق؟
من که گفتم فقط کافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
من که گفتم داری منو به خاطر کسایی تنها می ذاری که تنهات می ذارن
اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط کافیه صدا بزنی منو
من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،
همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش کردی تو این خوشی
اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم
دیگه طاقت نیاوردم،بغض کردمو خودمو اینداختم بغلت،زار زدم،گفتم غلط کردم
گفتم شرمنده ام،گفتم دوست دارم،گفتم دستمو رها نکن که تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم…
گفتم: داد می زنم تو بهترین رفیقیییییییییییییییی
بغلت کردم گفتم:تو بن بست رفیقی
یک کلام،خدا تو بهترینی 
سلام خدا جونم
دلم یه عالمه گرفته خسته ام خسته از چشم انتظاری دیگه طاقت ندارم بهم رحم کن دلمو شادکن زندگیمو روشن کن 
گفتم:
خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا،
بر شانه های صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی
که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست
اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی
آنهارا بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم
از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم
آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد
بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به
ناکجاآبادهم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی
می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی
آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد
که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که
حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر
من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی
وگرنه همان بار اول شفایت می دادم
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوستت دارمت
دلبسته به سکه های قلک بودیم
دنبل بهانه های کوچک بودیم
رویای بزرگ شدن خوب نبود
ای کاش تمام عمر کودک بودیم ..
